۱۳۹۵/۰۷/۲۵
۰۱:۰۳
رفته بودم مرکز هنرهای نمایشی حوزه ی هنری, دلم پر بود و اعصابم خراب. پشت در اتاق استاد نشسته بودم منتظر. برنای سه چهار ساله, کنار دستم شیطنت می کرد. توپ کوچک پلاستیکی اش را زمین می زد و بازی می کرد. عصبی به او تشر زدم که: سروصدا نکن, اینجا که جای بازی نیست. دوید رفت توپش را بیاورد. خواستم بلند شوم دعوایش کنم که شنیدم کسی با صدای آرام گفت: چرا بچه رو دعواش می کنی؟ نگاه کردم, استاد با محاسن بلند و جوگندمی, با لبخند مهربانی بر لب و عصایی در دست رو به رویم ایستاده بود.

سیمین غلامی


1
موضوعات مهم
شبکه نظر۰
مطالب منتشر شده امروز : ۰