گلستان سکوتش را شکست، حالا نوبت سکوت کیمیایی است

مصاحبه تازه ابراهیم گلستان با شبکه آفتاب را بهانه ای کرده ام برای پرداختن به پرونده باز فروغ و روشنفکری در ایران. گلستان در گفتگویش، ادعای مسعود کیمیایی را رد کرده و او را «بچه چاخانی» خوانده است. چرا پرونده فروغ روی میز بسیاری از روشنفکران ایران باز است؟ این علاقه به چنگ زدن به او از کجا می آید؟ چرا همه دوست دارند دست در گردن او بیاندازند و بگویند : «ما سه نفر رو دارید کجا می برید؟»

فروغ-فرخ‌زاد-3


گلستان سکوتش را شکست، حالا نوبت سکوت کیمیایی است

می‌توان صادق هدایت، ابراهیم گلستان و فروغ فرخزاد را در کنار هم قرار داد؛ هر سه این‌ها در سه مقطع بسیار مهم، علیه باسمه روشنفکری در ایران جنگیده‌اند؛ هدایت در دوره گذار به سوی مدرنیته، فروغ فرخزاد در دوره عبور از سنت‌های اجتماعی و ابراهیم گلستان، در روزگار حاضر.

درنگ-سعید برآبادی: داستان فروغ پایان نمی‌گیرد؛ هر روز دوباره و دوباره تکرار می‌شود چرا که تنها یک نفر مانده برای سخن گفتن و دفاع کردن از معصومیت زندگی شاعرانه بانوی فصلی سرد اما او سکوت پیشه کرده و‌گاه که لب به گفتن می‌گشاید، غرورش مانع از آن می‌شود که فروغ را آن چنان‌که هست به نمایش بگذارد، نه آن چنان‌که خود تصور می‌کرد.

داستان روشنفکری در ایران چندین ماه قبل، به آزمون مهمی رسید اما بی‌آنکه از این مهلکه، کسی به دنبال راهی برای اصلاح امور باشد و در خشت خام، چیز تازه‌ای ببیند، توان‌ها، صرف پیغام و پسغام‌های بی‌کیفیت شد تا همچون همیشه، این رهاورد هم هیچ دستاوردی برای روشنفکری‌ایران نداشته باشد و جزای این‌‌ رها کردن سوژه، تعمیم یافتن «اشتباه» به جای «تاریخ» شود. تنها عایدی این سفره پر درد، هم جز معروف شدن یک مصاحبه‌گر با طوق طلای مصاحبه‌اش، اضافه شدن یکی از چهره‌های سر‌شناس دنیای امروز روشنفکری‌ایران به غسل‌دهندگان ظهیرالدوله بود.

پیامی آمده؛ پرخطر‌تر از همیشه، اما روشنفکران به جای بررسی و مواجه با آن، یا سر به انزوای سکوت کردند یا در حال ارائه فکت تاریخی و تکذیب رسمی هستند و در ‌‌نهایت بلند بلند می‌خندند که مقابل ادعای کیمیایی، بانو پوران فرخزاد می‌ایستد و می‌گوید که کیمیایی هیچ نقشی در مراسم تدفین خواهرش نداشته و شاد‌تر می‌شوند وقتی که می‌خوانند برادرزاده صادق هدایت هم، هرگونه مراوده «از خود نامبرده» را با صادق هدایت تکذیب کرده است.

پرونده اما هنوز باز است؛ چرا که ابراهیم گلستان لب به سخن نگشوده و به راستی که اگر زندگی شاعرانه فروغ تنها یک راوی داشته باشد که فارغ از حاشیه‌ها، به روایت او بپردازد،‌‌ همان ابراهیم گلستان است.

نبش قبر فروغ سابقه دیرینه‌ای دارد و محدود به مصاحبه جنجالی مسعود کیمیایی با «شرق» نمی‌شود. حتی ابراهیم گلستان هم چند روز پیش در گفتگو با «شبکه آفتاب» چند زخم را ردیف می‌کند که همگی خاطره‌های مجروح و سالخورده او از زخم‌هایی هستند که این نبش قبر‌ها خواسته به تن فروغ وارد کند.

داستان مصاحبه مسعود کیمیایی، داستان‌‌ همان اصل ساده و اولیه‌ای است که بار‌ها آن را خوانده‌ایم: «فرستنده —-> پیام —-> گیرنده» اما حتی این درس ساده عالم رسانه هم زیر پا گذاشته می‌شود. خبری از فرستنده نیست. چون با فرض حضورش، باید با‌‌ همان ویژگی‌های آشنا، حضور می‌داشت؛ «سانسور بیرونی» و البته «سخت‌گیری در انتشار درون رسانه‌ای». این بار خبری از هیچ‌کدام این‌ها نیست. اسم قطب‌زاده به راحتی می‌آید و مسئله سانسور را بی‌اعتبار می‌کند. از سخت‌گیری‌های رایج انتشار روزنامه‌ای خبری نیست چرا که سراسر مصاحبه پر است از حضور فیزیکی و معنایی مصاحبه‌کننده. فردی که در شروع ورودی مصاحبه، داستان را از دریچه خودش روایت می‌کند و بعد بیش از سیصد- چهارصد کلمه به شرح رابطه خودش با دنیای خارج می‌پردازد! در میانه کار، هر جا که حس کند لازم است، جملات مصاحبه‌شونده (یعنی خود پیام) را تصحیح می‌کند، معنا می‌کند و یا رمزگشایی می‌کند. دروغ‌ها و در حقیقت، حقیقت‌های بی‌اهمیت، یکی‌یکی کنار هم چیده می‌شوند تا چند ماه بعد یکهو آوار شوند روی سر نام‌های تازه، کجا؟ این بار دیگر نه در روزنامه که در تلویزیون رسمی ایران!

مگر فروغ زنده است که مخاطب این مصاحبه باشد؟ مگر هدایت زنده است که شنونده کودکی‌های کیمیایی باشد؟ نه آن‌ها مرده‌اند؛ خیلی وقت هم هست که مرده‌اند با‌‌ همان رویه شکاک به جوامع روشنفکری. با‌‌ همان بیت‌ها که فروغ می‌گفتشان:

مرداب‌های الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی‌تحرک روشنفکران را

به ژرفای خویش کشیدند

و موش‌های موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه‌های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود، و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده‌ای داشت

از دریچه همین شعر، می‌توان صادق هدایت، ابراهیم گلستان و فروغ فرخزاد را در کنار هم قرار داد؛ هر سه این‌ها در سه مقطع بسیار مهم، علیه باسمه روشنفکری در ایران جنگیده‌اند؛ هدایت در دوره گذار به سوی مدرنیته، فروغ فرخزاد در دوره عبور از سنت‌های اجتماعی و ابراهیم گلستان، در روزگار حاضر؛ در روزگاری که لمحه‌ها جای شعله‌ها را گرفته‌اند، بدل‌ها در نبود اصل‌ها، برای خودشان عنوان تراشیده‌اند و شبهه‌های کوچک، جای حقیقت‌ها را گرفته‌اند و جایگزین تاریخ شده‌اند.

بی‌آنکه این نوشته قصد اهانت به کسی را داشته باشد؛ در لابه‌لای متن آن گفت‌وگو و گفتارهای پس و پس‌ترش، بوی چیزی را احساس می‌کند؛ جملات بریده‌اند، انشای درستی ندارند، املا واژه‌ها تحت تأثیر قرائت مصاحبه‌کننده و شونده است و متن حاصل، به جای آن‌که با متون پیش و پس از خودش وارد دیالوگ شود، تیشه به ریشه تاریخ می‌زند. کار را به جایی می‌کشاند که در برابر «شرق»، «تابناک» قرار می‌گیرد. همان‌هایی که روزی خواهان برگزار نشدن نمایشگاه آثار فروغ بودند،‌‌ همان رسانه‌هایی که تا به حال برابر تخریب ظهیرالدوله و چاپ نشدن فروغ، سکوت کرده‌اند، همان‌ها برای ضربه فنی کردن «شرق»، فیلم تشییع‌جنازه فروغ را منتشر می‌کنند. بهانه، تکذیب حرف‌های مسعود کیمیایی است اما دلیل اصلی، ماهی گرفتن از آب گل‌آلود روشنفکری است؛ آبی که از یک‌سو کیمیایی آن را گل‌آلود کرده، از سویی، مسئولان انتشار این مصاحبه و از سوی دیگر، روشنفکرانی که به جای برخورد با این مسئله، راه افتاده‌اند به تکذیب و تأییدهای بچگانه.

حالا اما روایت تغییر کرده، ابراهیم گلستان لب به سخن گشوده؛ مرگ برای او مرگ است؛ اما راضی نمی‌شود بپذیرد که خاطره فروغ اسیر «چاخان» ‌های یک «بچه خوب» شود. به خبرنگار شبکه آفتاب می‌گوید که فروغ در آغوش خودش مرده و این حتی اگر در روایت تاریخی آن درست نباشد، در روایت زندگی شاعرانه فروغ، درست‌ترین تعبیر از مرگ یک شاعر است.

باید به درد گفت آنچه را که هانا آرنت سال‌ها پیش زمزمه می‌کرد: «شکل‌گیری حکومت‌های خودکامه بدون حضور روشنفکران کوته‌بین و حقیر ممکن نیست. این‌گونه روشنفکران در عمل به رژیمی خدمت می‌کنند که مدعی مبارزه با آن‌اند.»

روشنفکری ‌ایران نیازمند یک پاد روشنفکری است و این درسی است که لقمان‌وار می‌شود از متن مصاحبه با کیمیایی اقتباس کرد. این‌که چرا او از نام‌های بزرگ یاد می‌کند، مسئله مهمی نیست اما ناخودآگاهش پیش‌دستی می‌کند تا دریابیم که او با فهرستی که نامشان را می‌برد و خود را متصل به آن‌ها نشان می‌دهد، به دنبال انتقاد از رویه‌ای است که می‌تواند علاج روشنفکری امروز ایران باشد. پاد روشنفکری که فروغ همواره از آن سخن می‌گفت، نگاه تمسخرآمیز هدایت به روشنفکر‌ها و جدل‌های جدی پویان بر سر مفهوم واقعی روشنفکری-لااقل از دیدگاه خودش- درست‌‌ همان چیزی است که کیمیایی از آن می‌ترسد و با قرار دادن خودش در کنار این نام‌ها، می‌خواهد روششان را بی‌اعتبار کند. روشنفکری با رویه روشنفکران واقعی، یک موجود زنده است، یک متن سر پا که توانسته بود در درون خودش، مسائلش را حل کند، تولید کند و با این تولید، ارزش بیافریند بی‌آنکه فروغ، پویان و حتی رسانه، ملک خصوصی کسی باشد!

منتها وضع درست برعکس است، آن‌قدر برعکس که کیمیایی خود را به تن فروغ می‌رساند تا در این ملک خصوصی شریک شود. از آن‌طرف، فرج سرکوهی گویا نامه‌ای را که خطاب به اندیشه پویا نوشته جدی نگرفته و به یاد نمی‌آورد که چه محک مهمی را پیش پای «متن» گذاشته تا هر گفت‌وشنودی، «مصاحبه»، هر توهمی، «خاطره» و هر واگویه‌ای، «شعر» نشود. شاید از یادش رفته باشد، شاید هم نابرابری رسانه کار را به آنجا کشیده باشد که‌‌ همان راه رئیس‌جمهور را در پیش بگیرد و ادبیات غلط – و نه اشتباهی- را در جواب ادبیات اشتباهی – و نه غلطِ- مخالفانش استفاده کند! حالا شاید بشود گفت که از دریچه‌‌ همان اولین نامه فرج سرکوهی در جواب به آنچه اندیشه پویا منتشر کرده بود می‌توان برای یک محصول فرهنگی یا‌‌ همان «متن» چهار ویژگی را برشمرد که آن را از تن دادن به ادبیات سلطه می‌رهاند.

اول) انشاء و دیکته درست

دوم) در برداشتن اطلاعات درست تاریخی

سوم) نتاختن به جایگاه، حزب، دسته و حتی فرد یا افرادی که تریبونی هم‌اندازه رسانه‌ای که این متن در آن منتشرشده را ندارند

و دست آخر: دارا بودن هر سه ویژگی یاد شده در کنار یکدیگر.

و این زنهار بزرگی است برای آن‌ها که می‌نویسند، خلق می‌کنند، می‌سازند و یا کارمندی می‌کنند تا فراموش نکنند آنچه را که تولید می‌کنند. تنها به انضمام همین چهار ویژگی توأم می‌توان متنی فارغ از ادبیات سلطه و سانسور نوشت و متنی که حتی یکی از این ویژگی‌ها را هم نداشته باشد، خواسته یا ناخواسته در قرائت قدرت می‌گنجد و پس از مدتی مصادره طرف دعوا می‌شود.

بر اساس همین چهار شرط می‌توان، به سادگی مسعود کیمیایی را متهم ردیف اول ماجرای غسل فروغ دانست، نه به خاطر هیچ‌کدام از ادله نابه جایی که تا به حال گفته و نگفته. نه حتی به خاطر گاف‌هایی که بعد‌ها از او گرفته‌اند، بلکه به خاطر آنچه در این گفت‌وگو به تاریخ رسانه حقنه کرد: ارائه اطلاعات نادرست تاریخی و تاختن به افرادی که نمی‌توانند با رسانه‌ای در حد و اندازه آن رسانه، جواب‌هایشان را به کیمیایی برسانند. این اما تنها اشتباه کیمیایی نبود، او به ادبیات سانسور کمک کرد که دوباره به‌‌ همان افراد بتازد و این اشتباه همانی است که فرج سرکوهی آن را همکاری غیرعمدی با دستگاه خوانده بود.

شاید او نمی‌دانست که ابراهیم گلستان، صدایش را از آن‌سوی آب‌ها –حتی به بهانه مرگ خاموش کافه نادری- به گوش مخاطبان فروغ می‌رساند؛ و عجیب اینجاست که هنوز پرونده فروغ و نام مبارک او-فارغ از هر گونه احساس تعلق یا تشابه‌های معمولی و لوس میان نویسنده و شاعره‌ای جذاب برای مردان- گشاینده قدیمی‌ترین و مهم‌ترین بحث‌های روز روشنفکری در ایران است. روشنفکری که سال‌ها نشسته گوشه قصرش و به تاریخ زندگی فردی‌اش، چونان یک اشتباه بزرگ می‌اندیشد و با این‌که هویتش را از تعقر زنانگی شعر ایران به عاریت برده، از خاموشی بهانه‌ای می‌تراشد برای ادامه بت‌وارگی‌اش امروز صدایش را بلند کرده است؛ چونان‌که سال‌ها پیش به خاطر اشتباهی که در مجله فردوسی شد، هیچ‌گاه رضا براهنی را نبخشید و حتی امروز هم در همین مصاحبه به آن اشاره می‌کند و به طعنه جامعه روشنفکری ‌ایران را جامعه‌ای می‌شناساند که در عرض یک هفته، خاستگاه خود را تغییر می‌دهند. ابراهیم گلستان با آن قلم برنده، با آن اشاره‌های تاریخی دقیقش و با رعایت احترام اجباری رسانه‌ای، بالاخره پا به میدان گذاشت و لااقل تکلیف تعداد غسل‌دهندگان فروغ را روشن‌تر کرد اما هنوز حرف‌های بسیاری مانده و تا وقتی که این حرف‌ها از سینه گلستان بیرون نیاید، فروغ در ظهیرالدوله هر روز آماج نبش قبری تازه است.

فروغ که با تقدیر، جسمش را و با سرودن، روحش را از این انبوه بی‌تحرک روشنفکران رهانیده، سال‌هاست که می‌داند پرونده‌اش روی میز بسیاری هنوز باز است؛ هنوز هستند گروهی که با وجود آن‌که فکر می‌کنند زنده‌اند، برای یادآوری خود به رسانه، ابتدا به جسد بی‌جان زنی می‌آویزند و بعد به دستگاه سانسور، تا خوشمزگی کنند و «سرکوهی» را بگویند «پشت کوهی»، از رابطه نداشتن با سعید امامی بگویند اما در لایه‌های زیرین این حرف‌های پامنقلی، ننگ تعاملشان را با تفکر سانسور و سلطه بشویند.

تاریخ تکه‌تکه ما محصول گشاده‌دستی آن‌هایی است که «من» ‌هایشان چند مَن بوده و تاریخ را به گونه‌ای روایت کرده‌اند که انگار لولای هر دری بوده‌اند و امروز حافظه تاریخی ما به دست روشنفکرانی است که از بیان خاطره، نه فقط پول که شهرت‌، طلب می‌کنند و باز خود را شخص اول هر برگ تقویم می‌دانند و این روشنفکری اگر پاد روشنفکری‌ای بر اساس «متن» نداشته باشد این بار نه از گرسنگی که از فرط سیری خواهد ترکید!

آخرین اخبار