تاریخ درج خبر : ۱۳۹۵/۰۸/۰۷
کد خبر : ۱۲۱۰۱۶
+ تغییر اندازه نوشته -

دیدار با ابتهاج

%d9%87%d9%88%d8%b4%d9%86%da%af-%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d9%87%d8%a7%d8%acنیمه ی پاییز است ،
یکشنبه دوم آبان ساعت ۴:۴۰ دقیقه بعد ازظهر !
خیابان ولیعصر
حالا من اینجا ایستاده ام ! دعوتی دارم از سوی دوستی مهربان برای دیدار با عزیزترین این روزگار
همسرم با عجله خود را می رساند و ما طول کوچه ای در میانه ولیعصر را با شتاب طی می کنیم !
اگر بال داشتیم پرواز می کردیم برای این دیدار
به در خانه ای رسیدیم و زنگ زدیم ! در باز شد ! داخل شدیم !
دوست مهربان از ما دعوت کرد تا بشینیم و منتظر استاد شویم
خانه گرم و صمیمانه بود !
کتابخانه ای سراسری با میزی با رومیزی قرمز و تزیین شده از تنقلات انتظار را شیرین تر می نمود .
در قسمت ورودی وانتهای خانه دسته گل هایی چیده شده بود که نشانی از بازدید های پر مهر روزهای اخیر بود
استاد به آرامی وارد شدند و از وسعت حضورشان تپش قلب من تندتر می شد
سلام و احوالپرسی ساده و دلچسب بود و به ما اجازه نشستن دادند تا از پیشگاه وجودشان لبریز شویم
صحبت می کردند طرح می کشیدند و ما مبهوت نگاه می کردیم
از حافظ می گفت و من غبطه می خوردم و خجل می شدم از شعرهایی که خوانده بودم
و فکر می کردم می دانم که در مقابل حافظ شناسی به این عظمت من هرگز و هیچ نمی دانستم
از قدیم ها می گفت واز یاران قدیمی
از شاملو ،اخوان ، سهراب ، نیما ، فروغ و بزرگانی که در کنار هم
ادبیات معاصر ما را چه غنی رقم زدند

%d8%ae%d8%af%d8%a7%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88-%d9%87%d9%88%d8%b4%d9%86%da%af-%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d9%87%d8%a7%d8%acچه خوب همه چیز خاطرشان بود و چه روابط دل انگیزی برقرار بوده و چه وفادار به هم بودند
هنر پیوند قدیمی و بزرگی است که جریان وسیعی در آن دوران داشته و شاید خیلی دیر تکرار شود
استاد سخن می گفت و من شعری از سهراب در توصیف سخنانش به ذهنم آمد :
“حرفهایش مثل یک تکه چمن روشن بود” و بس
هر چه پیش تر می رفتیم شوق دیدار و شنیدن بیشتر می شد
استاد از من سؤال می کند ویخ من باز می شود
سه ساعت و نیم گذشت و زمان ثانیه به ثانیه اش ارزشمند
جوری که در وصف نگنجد و به قلم نیاید
وقت رفتن شدومن تمام آنچه آموخته بودم را چنان توشه ای نفیس بر قلبم نهادم
دستم را به گرمی فشرد وبا بوسه از ریش سپیدش بغضم را فرو خوردم
خداحافظی کردیم و
از بهشت به زندگی بازگشتیم ! برای چنین روزی شکرگزارم و می دانم که روز تاریخى ونقطه عطفی در زندگی ماست.
با دو صفحه آ۴ که طرحهای زیبایی روى آن توسط استاد نقش بسته بود بیرون مى آییم.
در تمام مسیر به سمت خانه عظمت حجیم وجودش سایه وار باماهمراه بود
حالا مستم ،مست مست
از حضوربزرگ و تمام نشدنی حضرت دوست
هوشنگ ابتهاج (سایه)
ایدون که سایه اش بر سرمامستدام باد

تنظیم کننده:

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

بهزاد خداویسی

این مطلب توسط «بهزاد خداویسی» در شبکه های اجتماعی منتشر شده است. نظر سوژه های دارای ارزش خبری را از شبکه های اجتماعی رصد و بازنشر می کند.
موضوعات مهم
شبکه نظر۰
مطالب منتشر شده امروز : ۰