تاریخ درج خبر : ۱۳۹۵/۰۷/۲۵
کد خبر : ۱۲۰۶۳۱
+ تغییر اندازه نوشته -
یعنی تلویزیون تمام محرم و صفر کارتون و برنامه کودک پخش نمی کنه؟

درگذشت سعید کشن فلاح استاد تئاتر دانشگاه

%d8%b3%d8%b9%db%8c%d8%af-%da%a9%d8%b4%d9%86-%d9%81%d9%84%d8%a7%d8%adرفته بودم مرکز هنرهای نمایشی حوزه ی هنری, دلم پر بود و اعصابم خراب. پشت در اتاق استاد نشسته بودم منتظر. برنای سه چهار ساله, کنار دستم شیطنت می کرد. توپ کوچک پلاستیکی اش را زمین می زد و بازی می کرد. عصبی به او تشر زدم که: سروصدا نکن, اینجا که جای بازی نیست. دوید رفت توپش را بیاورد. خواستم بلند شوم دعوایش کنم که شنیدم کسی با صدای آرام گفت: چرا بچه رو دعواش می کنی؟ نگاه کردم, استاد با محاسن بلند و جوگندمی, با لبخند مهربانی بر لب و عصایی در دست رو به رویم ایستاده بود. به احترامش بلند شدم. به سختی خم شد و توپ را که جلوی پایش افتاده بود برداشت. توپ را به سمت برنا گرفت و گفت: باز چی شده سیمین؟ مگه برای اجراتون مشکلی پیش اومده؟ گفتم استاد, کارمندتون(فکر کنم مسیول هماهنگی سالن ها) گفته حوزه هنری اجازه نمی ده تو ماه محرم اجرا برید, من هم هنوز چند تا از اجراهام مونده. اشاره کرد که برویم داخل اتاقش. گفت کی چنین حرفی زده؟ پشت میز رفت, عصا را کنار میز گذاشت, آمدم جوابی دهم که پرسید چای خوردی؟ گفتم بله استاد. باز لبخند زد و گفت: با خیال راحت به اجراهات برس, چرا نباید تو ماه محرم اجرا بری؟ کلافه و عصبی جواب دادم: آخه استاد می گن چون کار کودکه و شعر و آواز داره نمی شه. بلند شد. پشت پنجره ایستاد. حس کردم بیماری اش او را لاغرتر و نحیف تر از قبل کرده. در حالی که از پشت شیشه بیرون را نگاه می کرد گفت: خود صدا و سیما مگه از روز اول محرم فقط آهنگ عزا پخش می کنه؟ برگشت نگاهم کرد. به برنا که کنار پایم ایستاده بود اشاره کرد و پرسید این بچه ها چه گناهی کردن؟ یعنی تلویزیون تمام محرم و صفر کارتون و برنامه کودک پخش نمی کنه؟؟!!! سرم را پایین انداختم. درمانده و خسته. به سمتم آمد, دست در جیبش کرد و چند دانه کشمش درآورد داد دست برنا. مهربانانه گفت: شکلات ندارم, به خاطر قندم. برنا کشمش ها را گرفت. مصمم و گرم ادامه داد: برو اجرات رو انجام بده, نگران این چیزا هم نباش, این مسایل رو بسپار به من. اجرا رفتیم. بدون هیچ مشکلی. چندین سال از آن روزها می گذرد. برنای من حالا ۱۱ سال دارد. خبر رفتن استاد را که می خوانم به یاد لبخند مهربان و صدای گرمش می افتم وقتی می گفت سیمین پسرت رو میاری اینجا بذار آزاد باشه تا راحت به کارهات برسی. یادم می افتد به کله پاچه خوردن کنار چشمه میشی وقتی کنارش افتخار داوری جشنواره تیاتر استانی را داشتم. یادم می افتد به کمک ها و حمایت هایش. به اینکه می گفت دوست دارد شاگردهایش کار کنند و فعال باشند. به اینکه وقتی می گفتیم استاد مواظب خودتون باشید می خندید و می گفت عمر دست خداست.

تنظیم کننده:

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

این مطلب توسط «سیمین غلامی» در شبکه های اجتماعی منتشر شده است. نظر سوژه های دارای ارزش خبری را از شبکه های اجتماعی رصد و بازنشر می کند.
موضوعات مهم
شبکه نظر۰
مطالب منتشر شده امروز : ۰