تاریخ درج خبر : ۱۳۹۵/۰۷/۲۵
کد خبر : ۱۲۰۶۲۲
+ تغییر اندازه نوشته -

رادیوی کوچک مادربزرگ

طبق ِعادت ِ شبانه اش بعد از کم کردن شعله ی سماور، رادیو کوچک ش را تست می کرد، که خیالش از بابت اذان ِ صبح راحت شود. که دیدم همایون می خواند. همان رباعی مولانا که تو با رخ چون بهار چونی بی من. گوشی را گرفتم و می دانست که طبق عادت می خواهم فیلم بگیرم. برخلاف مقاومت همیشگی اش جلوی دوربین، که باید لباسش مرتب باشد، روسری اش بدون چروک باشد، با دیدن تاریکیِ اتاق، فکر کرد نمی افتد. یا فکر کرد اگر بیافتد تاریک است. یا چیزی از خودش مشخص نیست و همین خیالش را راحت می کرد. چراغ خواب کوچکش را روشن کرده بود و به فکر غذای فردا ظهر بود، می پرسید فسنجون بیشتر دوست داری، یا لوبیا پلو. و من فکر می کردم به تمام شب های تنهایی اش که می آید این رادیو را تست می کند. چراغ ها را خاموش می کند. در را قفل می کند. پتویش را روی سرش می کشد. لنز دوربین را نگاه می کرد و همایون هم باید همان رباعی را می خواند که ای همدم غمگسار چونی بی من. عزیز نشسته بود روی مبل و ششدانگ حواسش به فیلم گرفتن من بود، حتی برای مامان که از حیاط به خانه می آمد دست تکان داد که وارد کادر تیره ی کوچکم نشود. فیلم گرفتنم که تمام شد صدایم کرد. گفت بروم از گنجه ی قدیمی اش آن قوری که دلم را برده بود، بردارم برای خودم. بعد گفتم ای مونس روزگار چونی بی من و تمام تنهایی اش را برای خودم بخش کردم. تمام شب هایی که چراغ آشپزخانه را خاموش می کند، تمام شب هایی که به غذای فردا ظهر فکر می کند، به نگرانی های طبقه بندی شده ی نوه ها، دختر ها و پسرهایش و همین الان که می دانم پتو را روی سرش کشیده و تنهاست.

تنظیم کننده:

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

این مطلب توسط «شیوا خادمی» در شبکه های اجتماعی منتشر شده است. نظر سوژه های دارای ارزش خبری را از شبکه های اجتماعی رصد و بازنشر می کند.
موضوعات مهم
شبکه نظر۰
مطالب منتشر شده امروز : ۰